دفتر بی خط
 
۱۳٩٠/۱۱/٢٩ :: ۱:٤۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : شیـما

یا من تنبل شدم یا روزام انقد تکراری شده که حرفی واسه گفتن نمی مونه! نمیدونم ...

هنوزم تقریبا برنامه کوه جمعه ها براهه! عینک کم پیش میاد که مث امروز نرم! نمیدونم چی تو این جمعه های لعنتی هست که با اینکه الان دیگه واسه من فرقی با روزای دیگه نداره اما انتقد خسته کننده س! امروز به خودم قول دادم که دیگه جمعه ها خونه نمونم! خنثی

دیروز صبح کنکور ارشد داشتم! موقع ثبت نام با اینکه خسته بودم از درس و دانشگاه اما حداقلش میخواستم برم منابع کنکورو پیدا کنم و اگه شد یه کم بخونم .. اما اینم مث کار پیدا کردن و بقیه چیزا پشت گوش افتاد نگران نیشخند خلاصه با اطلاعات در حد صفر رفتم سر جلسه و فقط زبان زدم و چنتا دونه تست دیگه از بقیه درسا!‌ نیشخند بعد کنکور هم با مهناز و آرا و نگار رفتیم الماس ایران و دارتلا!!!! نیشخند و بعدشم من رفتم خونه خاله اینا و مامان اینا شب اومدن دنبالمون! فردام از صب میخوایم با مهناز بریم بیرون و یکشنبه هم به مناسبت تولد مینا میریم خونه خاله اعظم و منم دیدیم واقعا میمیرم اگه چن روز پشت سر هم زود بیدار شم و امروز با خیال راحت خوابیدم! مژه

دیگه دارم از تنبلی خودم کفری میشم! منتظر الان 5 ماهه خونه ام تقریبا هیچ کاری نکردم! من تو استارت زدن شدیدا مشکل دارم .. ولی اگه استارتو بزنم و رو دور بیفتم زود جلو میرم و کلی هم لذت میبرم از کارم!‌ مثلا سر همین Asp کلی طول کشید تا شروع کنم به دوره کردن .. اما بعدش کلی حال میکردم باهاش و به خودم فش میدادم که تا حالا بی خیال بودم تا اینکه بیشتر از نصفشو کار کردم و بازم استاپ شدم خنثی یا مثلا چن روز پیش حسین یه سایت معرفی کرد که آموزش جاوا بود و یه جوری با بازی بهت آموزش میداد که لذت میبردی و دلت میخواست زودتر تموم کنی و بری مرحله های بعد .. چن ساعت داشتم با اون کار میکردم و تا مرحله 4 رفتم و حالا دوباره 2 روزه میخوام ادامه بدم و تنبلیم میاد! خنثی نمیدونم چه جوری میتونم این اخلاق گندمو درست کنم! خداییش باید یه فکر جدی کنم .. اینجوری نمیشه اصلا! متفکر





هیچــــــــــــــــی نمیتونم بگم!! فقط میخوام بمیـــــــرم از خوشحالی هورا هورا

+ اضافه شد:

یه حسی بهم میگفت که میبریم ... خیال باطل از صب داشتم به این فک میکردم که نباید زیاد خوشحالیمو بروز بدم! بالاخره 4 بازیه که باختیم و الان وظیفمونه که ببریمشون! انقد از بردمون مطمئن بودم که تا قبل از اینکه گل اولو بخوریم حمله استقلال هم بهم استرس وارد نمیکرد! عینک تا اینکه گل اول رو خوردیم و بازم اس ام اس استقلالیا و داغون شدن اعصاب من ...! با اینکه برعکس دفعه های قبل پرسپولیس خوب بازی کرده بود و حرف واسه گفتن داشتم .. اما بالاخره نمیشد از کنار حرفای استقلالیا هم راحت گذشت! افسوس گل اول رو که ایمون زد اصلا خوشحال نشدم! در هرصورت باخته بودیم و یه گل فرقی واسمون نداشت! خنثی گل دوم رو که زد فقط جیــــــــــغ زدم! به اندازه ی یه برد خوشحال بودم! هورا اما گل سوم ... یکی از اون لحظه هاییه که به عنوان بهترین لحظه ی زندگیم واسم ثبت میشه! بغل انقد جیــــغ زدم و بالا پایین پریدم که تا یه ربع بعد بازی تمااااام بدنم داشت میلرزید! قرار بود زیاد خوشحالی نکنم اما اینبار قضیه فرق میکرد! ما استقلال رو تحقیــــــر کردیم و این یه دنیا ارزش داشت واسم! بغل 3 تا گل تو 10 دیقه و با 10 نفر جواب خوبی بود به استقلالیا! از خود راضی هنوزم نمیدونم چجوری باید از خدا تشکر کنم! قلب خدا جووووونم مرسی که انقـــد ماهــــی ماچ





۱۳٩٠/٩/۱۸ :: ۸:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که نتیجه ی این بازی از قبل معلومه! که اگه ببریم هم فقط یه اتفاق عجیب افتاده! اما سخته ...

اگه این سردرد لعنتی بذاره دارم سعی میکنم فراموش کنم! نمیخوام به این فک کنم که چی شده! استیلی هم بالاخره از رو رفت! اما من میخوام که بی خیال باشم! به درک که کی میاد و کی میره! واقعانم دیگه تحملم تموم شده!‌ خسته شدم از این حرص و جوش خوردنای بی فایده! حس میکنم داره به شعورم توهین میشه .. دارن بازیم میدن! بذا هر غلطی دلشون میخواد بکنن!! هوادار کیلو چند اصلا ...!! دیگه بیشتر از این مگه میخوایم تحقیر بشیم؟! حتی این باختا واسه خودمونم عادی شده! بذا خوش باشن با تیمی که ساختن! مام میریم پی زندگی خودمون ...





 
درباره وبلاگ
شیـما



نويسنده
RSS Feed