دفتر بی خط
 
۱۳۸٩/۱٠/٢٥ :: ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

آخه من نمیدونم چه کاریه آدم یه شبه بشینه این همــــــه درس بخونه بعد بره سر جلسه با کلی بدبختی و تقلب درسشو پاس کنه و یه ساعت بعد امتحانم یه کلمه از اون چرندیاتی که خونده یادش نباشه!! خب کلا این سیستم امتحانو حذف کنن بره دیگه! به خدا اونی که بخواد چیزی یاد بگیره خودش میره دنبالش منتظر شب امتحانم نمیمونه! خنثی خداییش سیستم مذخرفیه دیگه! عینک

دیشب تا صبح خواب امتحانو میدیدم!! صب که پاشدم کلی استرس داشتم! نگران پنجشنبه جمعه به بهونه درس خوندن رفتم خونه خاله اینا که مهناز باهام نظریه کار کنه! هرچی بود ١٠.٨٨ شده بود از من بیشتر بارش بود! خنده شاید کلا یکی دو ساعت خوندیم اما خو بازم همونشم مفید بود! مژه تو سرویسم یه کم با بچه ها خوندیم سپـیده هم دسش درد نکنه تورینگ و پشته رو بهم یاد داد منطقشو فهمیدم چیه! امتحانش ولی خیــلی سخت بود! اصلا از جزوه نبود! منم هرچی فهمیدمو نوشتم! خدا کنه درست باشه قبول شم اصلا حال دوباره خوندن این درس مزخرفو ندارم! افسوس ولی همین که تموم شد انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد! مژه

بعد امتحان دلم یه آرامش حســـــابی میخواست! خیال باطل دیدم داره برف میاد پس فردام امتحانم آسونه به مهسا گفتم جور کنیم فردا بریم جمشیدیه! قلب به مهناز گفتم اول گفت با دوستام قرار گذاشتم زشته کنسلش کنم و اینا که با چنتا فحش مشکل حل شد زنگ زد اونو کنسل کرد!‌ مژه نیشخند هفته ی پیش تجهیزات کافی نداشتیم نشد زیاد بمونیم .. فردا میریم میترکونیــــــــم!‌ هورا

امروز ولی بدجوری سرد بود! قزویـن که وحشتنااااااااااااااااک بود!!! یخ زدیم!!! شوفاژا هم طبق معمول خراب بود! عینک

تیم ملی هم برد! خیال باطل بازی امروزش خداییش خوب بود! ... دو ساله دیگه واسم تیم ملی قبل نیس اما هنوزم با بردش خوشحال میشم اما خب از باختش ناراحت نمیشم!‌ خنثی

کلـــــــــــــــی برف رو زمین نشسته! قلب قلب





۱۳۸٩/۱٠/٢٠ :: ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : شیـما

امروز مثلا میخواستم درس بخونم! نیشخند صب که بیدار شدم دیدم هوا خیلی سرده .. داشتم فک میکردم برم کتابخونه درس بخونم یا تو خونه بخونم که دیدم تی وی نشون میده داره برف میاد! قلب مهسا با فرناز میخواس بره خونه خاله صدیقه اینا که هم کتاب ذخیرشو بگیره هم برن مروارید کفش بخرن! ناهید زنگ زد گفت اینجا کلی برف اومده و هوا سرده و اینا .. منم یهو هوایی شدم دلم برف خواس! خیال باطل به مهسا گفتم منم میام بریم جمشیدیه از اونجام بریم خونه خاله اینا! مژه

اولش که راه افتادیم اینجا هیچ خبری نبود! بعد وسطای چمران کم کم دیدیم یه جاهایی برف نشسته بعد که مثلا چن متر میرفتیم جلو میدیدیم یه عالمه برف نشسته بعد دوباره چن متر دیگه میرفتیم جلو می دیدیم داره برف میاد! خنده پارک وی پیاده شدیم و تو هوای برفی تا تجریش پیاده اومدیم! قلب خداییشم چـــــه هوایی بــــود!! قلب بعد این همه دوم و دم خوردن ریه هات تعجب میکرد تو این هوا! نیشخند

رفتیم جمشیدیه اونجا اصلا یه دنیای دیگه ای بود! قلب انقد قشنگ بود که سیر نمیشدی از دیدن اون همه برف و سفیدی! قلب اونجام همون اولاش کلی برف بازی کردیم و عکس انداختیم بعدش مهسا پاش یخ زد دیگه زیاد نموندیم و برگشتیم! مژه بعد چون خیلی جوگیر بودیم و ذوق کرده بودیم بازم از جمشیدیه تا سر باهنر پیاده اومدیم! نیشخند منم مث این خنگا حواسم نبود که بوتمو پام کنم با کتونی اومده بودم واسه همین پای منم یخ زده بود! رفتیم خونه خاله اینا فقط زود رفتیم چپیدم دم شومینه یخ پام باز شه بتونم حرکتش بدم! نیشخند دیگه ١ ساعتم اونجا بودیم و برگشتیم! خیال باطل

ولی خیــلی خوش گذشت! قلب اصلا فک نمیکردم امسال همچین برفی ببینم! خیال باطل ارزششو داشت که بی خیال درس بشم! نیشخند حالا ببینیم فرد بالاخره استارت میزنم یا بازم بهونه جور میکنم واسه خودم! خنده نیشخند





۱۳۸٩/۱٠/۱۸ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

انقد نبومدم تصمیمای جدیدی که گرفتمو بنویسم که خز شد رفت! نیشخند

یکی دو هفته پیش .. تو همون زمانی که اون سالگرد مسخره رو واسه عاشورای پارسال گرفته بودن و تلویزیون همش داشت چرت و پرت میگفت و رو اعصاب ما رژه میرفت تو همشهری جوان یه گزارش از لیسبون پرتغال خوندم! چیزایی که نوشته بود دقیقا همونایی بود که من اون زمان احتیاج داشتم! تفریح و شادی و خوشگذرونی ..! خیال باطل نوشته بود شهر تنبلاس و تا ساعت ١٠ میخوابن و هرکی هروقت دلش میخواد میره سر کار و همیشه بیرون غذا میخورن و همیشه الکی خوشحالن و ...! خیال باطل تو این چن سال اخیر ایران موندن واسم خیلی سخت بوده .. اما به خاطر اونایی که دوسشون دارم تحمل کردم و میخواستم بازم تحمل کنم! همیشه دوست داشتم برم اما نمیخواستم! اون روز وقتی اون مطلبو خوندم احساس کردم چقد دلم میخواد برم! چقد خسته شدم از این همه نارضایتی ای که تو کشورمونه! از این همه دروغ! از اینکه همه دارن میسوزن و میسازن! از اینکه هیشکی خوشحال نیست! از اینکه گرونی و دود و دم و خیلی چیزای دیگه مردمو عذاب میده! احساس کردم چقد دوس دارم یه جایی زندگی کنم که هیچکدوم از اینا نباشه! که همه خوشحال باشن .. که دیگه کسی مجبور نباشه مث چی کار کنه و آخرشم هرچی درمیاره بشه پول بنزین و آب و برق و حتی نون!! اون موقع واقعا تصمیمم جدی بود که برم! حتی فردا صبحش تو سرویس داشتم بهش فک میکردم و واسه خودم برنامه میریختم! خنده بعد برگشتنه تو اوتوبوس دوباره داشتم بهش فک میکردم به خودم میخندیدیم که صب چه فکرایی کردم! خنده

حالا از شوخی گذشته بیشتر از قبل بهش فک میکنم! حداقل میخوام خودمو آماده کنم که اگه جور شد و رفتم مشکلی نداشته باشم! روز آخر کلاس ریاضی دره خیلی تاکید کرد که به فکر زبان و ارشدمون باشیم! زبانو که تا حدودی بلدم! این چن وقته فایلای Tactics رو هم دارم گوش میکنم! به جای ارشد هم بعد اینکه لیسانسمو گرفتم حتما میرم دوره های ciw رو میگذرونم و مدرکشو میگیرم! البته بیشتر امیدوارم همه چی درست شه و هیچ وقت به جایی نرسم که مجبور شم قید فامیل و خونوادمو بزنم و برم .. یا اگه میرم همه با هم بریم! خیال باطل قلب

امروز قرار بود چـ.گـ.یـ.نی امتحان عملی SQL بگیره .. حالا خوبه من نیم ساعت بیشتر نخونده بودم! این همه راه فقط به خاطر امتحان اومدیم چگیـنی گفت این ترم زیاد وقت نشد بریم سایت و عملی کار کنیم واسه همین عذاب وجدان گرفته بود نیشخند گفت امتحان نمیگیرم و 5 نمرشو به همه میدم! مژه البته به شرطی که امتحان پایان ترمو خوب بدیم! مام بعدش موندیم یونی و پروژه رو کامل کردیم و طبق معمول من کلی غر زدم نیشخند و بعدش رفتم با ویـ.سـ.ی و م.ل.ا.ح.ا.ج.ی و دختره که تو امور مالیه عکس انداختیم! نیشخند

صب سر کلاس یهو ملیحـه یه جور مشکوکی گفت شیما بعدا بیا کارت دارم! از لحن گفتنش دوزاریم افتاد یه خبرایی شده! نیشخند بعدش تو راهرو گیرم اوورد کشیدم کنار پرسید شیما دوس پسر داری؟!!!! خنده گفتم ندارم .. قصد داشتنشم ندارم! نیشخند گفت یکی از پسرای سخت افزار به یه پسره دیگه گفته که اون پسره به یکی از پسرای کلاس خودمون گفته اونم به مـلیحه گفته که بیاد با من صحبت کنه!! ابله خنده فقط من نمیدونم اون کدوم آیکیویی بوده که کل یونی رو خبر کرده! خنده انقدم خنگم یادم رفت بپرسم ببینم به کدوم یکی از پسرای کلاس گفته! منتظر بعد حالا مـلیحه هم مامان بازی دراوورده گفته اول پسررو به من نشون بده بعدا به شیما میگم! نیشخند فقط من اگه بفهمم کیه دیگه ببینمش نمیتونم نخندم! نگران خنده بعدشم باید این سپیـده و سیـما رو مهار کنم تابلو بازی در نیارن! خنده عجب بدبختی ای داریماا خــدا! نگران





۱۳۸٩/۱٠/۱٥ :: ۸:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

خیلی جالبه! یه وقتایی همه چی دست به دست هم میده تا یه اتفاقی بیوفته و تو هیچ جوره نمیتونی جلوشو بگیری! خیال باطل

کلاس امروزمون ساعت ١١:٣٠ تموم میشد! به اصرار سپیده که گیر داد بمونیم یونی و رو پروژمون کار کنیم ( جریان پروژه رو هم تعریف میکنم) گفتم تا ١٢:٣٠ بیشتر نمیمونم! کارمون تموم نشد و بیشتر موندیم! آخرش گفتم تا هرجا کار کنیم من ٢:٣٠ میرم! خنثی همون موقع هم کارو تموم کردیم اما بعدش رفتیم بالا نمره های آزمایشگاه نرم افزارو ببینیم که ساعت نزدیک ٣ شد! بالاخره رفتیم .. مژه تو ترمینال رفتم بلیت بگیرم .. یه دختره هم بغلم وایساده بود .. وقتی فامیلیمو گفتم یهو پرسید تو ر هستی؟! گفتم بله! متفکر گفت منم ک ام! یه کم مکث کردم .. گفتم خـب! سوال گفت مریمم!! یهوووو دوزاریم افتاد کیه!!! تعجب خیلی جا خوردم! شاید ١٠ سال بود همدیگه رو ندیده بودیم! مهدکودک و دبستان با هم بودیم! این سالای آخر دبستان سر تخس بازیای من باهاش قهر بودم! نیشخند البته چون مامان با مامانش دوسته تقریبا ازش خبر داشتم .. یه بارم یکی دو سال پیش تلفنی باهاش صحبت کردم اما خب ندیده بودمش! خلاصه فهمیدم اونم قزوین درس میخونه و کلی هم خاطرات گذشته رو با هم مرور کردیم و خیلی خوش گذشت بهمون! بغل تا مترو هم با هم اومدیم و شمارشم گرفتم! تازه تو اتوبوس که بودیم مامانش زنگ زد با اونم صحبت کردم!‌ خنده بعدش کلی خوشحال بودم که موندیم یونی و مریمو دیدم! نیشخند

بیشتر از اینکه یه دوست قدیمی رو دیدم خوشحالم! خیال باطل به قول حسـن پرسپـولـیسی قدیمیا یه صفای دیگه ای دارن! قلب اونم تازگیا تو فیس بوک پیدا کردم! نیشخند فک کنم قدیمی ترین دوست نتیمه! شیش هفت سالی میشه میشناسمش! جالبم اینه که همیشه هرجا میریم یه رد پایی از اون یکی اونجا هست! خنده بعد دعوای اساسی ای که باهم کردیم دیگه وبلاگ همدیگه نرفتیم! نیشخند چن سال بعدش تو کانون پرسپولیس همدیگه رو دیدیم! بعدش دوباره بعد از سه چهار سال انجمن مرجع عضو شدم شدم و ادمین اونجا بود و واسم پیغام فرستاد! البته نه من زیاد اونجا فعال بودم نه خودش واسه همین دیگه ارتباط نداشتیم باهم تا اینکه تو فیس بوک همدیگه رو کشف کردیم! خنده اون موقع هم خیلی خوشحال شدم که دوباره دیدمش! نیشخند

امروز جلسه آخر ریاضـی مهـندسی بود! آخرای کلاس دلم تنگ شد یهو! نیشخند ترم آخری بود که با دره کلاس داشتیم! واقعا تو کل یونی بهترین استادم بود! قلب تنها کسیه که میشه گفت واقعا استاده! همیشه درسای سختی باهاش داشتم .. ترم پیش دیفرانسـیل و این ترم هم ریاضی مهنـدسی! واسه هر دوتا درسم اول ترم خیلی سختی کشیدم ( البته بیشتر عذاب وجدان بود که درس نمیخونم و بلد نیسنم! نیشخند ) اما انقد قشنگ درس میده که وقتی واسه امتحان میخونی و امتحان میدی احساس میکنی چقد درس آسونی بوده و چقد الکی استرس داشتی! یول خاطره ها و حرفایی هم که میزنه خیلی بیشتر از درس دادنش ارزش داره! خیال باطل امروز داشتم فک میکردم که یعنی این آخرین باریه که سر کلاس ریاضی میشینم و ریاضی میخونم؟! خیال باطل البته اگه نیوفتم! خنده خوشحال شدم از این موضوع!‌ نیشخند آخر کلاس هم دو تا عکس دسته جمعی با دره انداختیم! خیال باطل با گوشی نویـد انداختیم گفت میذارم تو سایت و من همچنان منتظرم که بذاره ... خیال باطل از اینکه با دره عکس انداختیم هم خوشحال شدم! نیشخند

امروز داشتم دنبال همین سایته که بچه ها واسه یونی ساختن میگشتم از پیجای فیس بوک یونیمون سر دراووردم! نیشخند کلی از بچه های یونی رو اونجا پیدا کردم و کلی عکسای باحال از یونی و بروبچ یونی گیر اووردم! خنده از این موضوع هم خیلی ذوق مرگ شدم! خنده

بریم سر پروژه! عینک تقریبا دو سه هفته پیش سپیـده به سعید گفته بود واسمون پروژه ER بیاره! سعید هم با کلی منت قبول کرده بود! من که کلا از سعید خوشم نمیاد و اصلانم دوست نداشتم از اون پروژه بگیریم! خنثی خلاصه خبری نشده بود تا اینکه هفته ی پیش سپیده بهش گفته بود پروژه چی شد و اونم با یه لحن بدی گقته بود پروژه کنسل شد و نمیارم براتون! قهر کلا از این اخلاق سپی که واسه پروژه آویزون پسرای یونی میشه خوشم نمیاد! تو این مدتم آویزون احمد س بیچاره شده بود و اون بنده خدام گفته بود بتونم حتما واستون میارم! منم دیروز دیگه اعصابم خورد شد گفتم می شینیم پروژه ترم قبل مهندسـی نرم افزارو کامل میکنیم همونو میدیم! امروز پروژه رو اووردم و قرار شد روش کار کنیم! صب سپیده گفت سعید اومد ازم معذرت خواهی کرد و گفت واستون پروژه اووردم! میخواست پروژه اونو بگیریم که گفتم من عمرا پروژه اونو نمیخوام و خودمون میشینیم مینویسیم! از اونور سیـما هم گیر داده بود میگفت غلط کردی از سعید میگیریم! منتظر منم پامو کرده بودم تو یه کفش میگفتم من از اون پروژه نمیگیرم شما برین بگیرین من خودم همینو کامل میکنم میدم به اسناد! قهر آخرش دیگه برنده شدم و بعد اینکه کچل شدم تونستم قانعشون کنم! نیشخند بنده خدا احمـد هم اومد کمکمون کرد و بالاخره کارای اصلیش تموم شد! مژه وقتی داشتیم تو سایت پروژه رو کامل میکردیم سعید هم تو سایت بود میدید داریم خودمون مینویسیم و منم کلی داشتم حال میکردم! نیشخند از این موضوع هم خیلی خوشحال شدم! خنده

... و الان من یه آدم ذوق مرگم! نیشخند نیشخند نیشخند





۱۳۸٩/۱٠/۱۳ :: ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

سرما خوردم خفـــــــــن!! خنثی از شانس گند منم هروقت کفرانسی چیزی دارم سرما میخورم! منتظر ترم اول که کنفرانس شیوه ارائه داشتم بازم یکی دو روز قبلش سرما خوردم .. امروزم کنفرانس زبان داشتم و بازم ... قهر موفع کنفرانس تمام انرژیمو جمع کردم که اوکی باشم و خدارو شکر خوب بود! بچه ها که تعریف کردن میگفتن خیلی روون و خوب خوندی! مژه فقط خو حفظ نکرده بودم بیشتر سرم تو برگه بود داشتم از رو میخوندم ولی بیشتر بچه ها هم حفظ نبودن!

بعدشم دیگه سردرد گرفتم بدجور! صبح که سر کلاس معماری انگار تو مماخم شیلنگ باز کرده بودن! سبز نیشخند بعد حالا بدبختی اینه مامان دوتا پرتقال و لیمو شیرین گذاشته جلوم میگه برو واسه خودت آبمیوه بگیر!! تعجب خنده یعنی فک کن بدبختی تا چه حد دیگه ..! تعجب نیشخند

اومدم خونه جنازه بودم گرفتم خوابیدم که شب میخوام نود ببینم حالم خوب باشه وسطش خوابم نبره که نود نداد! قهر مث اینکه تا آخره جام ملتها تعطیله! دلم تنگ میشه واسش خو .. ناراحت قرار بود امروز نماینده های مجلس بیان در مورد انتقال تیما به شهرستان صحبت کنن! نمیدونم حالا اینکه فعلا تعطیلش کردن ربطی به این موضوع داره یا نه! متفکر تعطیل کردن که نتونه در مورد تیم ملی حرفی بزنه! ( بدبین شدم چقد تازگیااا! نیشخند )

یکی دو روزه میخوام راجع به تصمیمای جدیدی که گرفتم بنویسم که یا حسش نیس یا وقتش! حالا هروقت حسش اومد میام مینویسم! نیشخند





۱۳۸٩/۱٠/٧ :: ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

دارم رکورد مبزنم و تو یه روز دوبار آپ میکنم! نیشخند

بعداز ظهر با مهسا رفتیم عصر جدید فیلم آدمکش! خیال باطل بین فیلمای ایرانی فیلم قشنگی بود! از اون داستانایی بود که نمیشه آخرشو حدس زد! فقط به لطف سریال ٢۴ من مشکوک شده بودم و حدس میزدم که مضنون اصلی کیه! نیشخند انقد تو این ٢۴ آدمایی که حتی فکرشم نمیکنی جاسوس و قاتل بودن که دیگه به هر کسی مشکوک میشی! عینک

بعدشم رفتیم جمهوری! بعد از اینکه جمهوری رو متر کردیم بالاخره از یکی پرسیدیم و اون پاساژه که فقط شلوار داره رو پیدا کردیم!! فقط اینو بگم که من دیگه بمیرمم پامو تو اون پاساژ نمیذارم! مث این چهارراها میمونه که یهو همه ی دستفروشا بهت حمله میکنن و میخوان جنس خودشونو بفروشن! هم اعصابم خرد شده بود هم از عکس العملاشون خندم گرفته بود! فقط سریع یه دور زدیم و برگشتیم بالا! وقتی رسیدم بالا یه نفس راحت کشیدم که از دستشون خلاص شدم! یکی دو تا مغازه هم طبقه بالاش بود که از یکیشون بالاخره خرید کردم! مژه

از اونجا هم مامان اینا اومدن دنبالمون که بریم آدلی، پیتزا خوری! قلب بعدشم مث این آدمای خوشحال تو این سرمااااا رفتیم پارک لاله که عکس بندازیم و تفلد بازی کنیم! نیشخند به قول مامان تولد با اعمال شاقه! خنده یعنی تا مغز استخونمون داشت یخ میزدااا! نیشخند یه ١٠ دیقه اونجا بودیم چنتا عکس انداختیم سریع برگشتیم! من که انقد داشتم میلرزیدم تمام عکسایی که انداختم تار شد! نیشخند

خلاصه که برعکس غرغرای صب روز خوبی بود و بسی خوش گذشت! نیشخند قلب

 ٨ دی: امروز بعد از دیدین اپیزود سوم دی وی دی ۴ سیزن دوم ٢۴ فهمیدم که خیلی خیلی خیلی جک و ٢۴ رو دوس دارم! قلب تو این ١ سیزن و نیمی که دیدم دوسش داشتم اما لاست و مخصوصا پریزن با اختلاف زیادی بالاتر از ٢۴ بودن .. جک هم هنوز واسم جک شپرد و سویر و مایکل نشده بود! اما اون حسی که موقع دیدین این اپیزود داشتم .. اون قلب درد و استرس وحشتناکی که داشتم .. با اینکه مطمئن بودم جک نمیمیره .. بهم فهموند که ٢۴ هم مث اون دوتای دیگه چقد واسم عزیزه! قلب قلب





۱۳۸٩/۱٠/٧ :: ٢:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : شیـما

تو این مدت سوژه واسه نوشتن زیاد داشتم! خیلی وقتام بدجوری دلم می خواست بیام و بنویسم و خودمو خالی کنم اما اصلا حس و حال تایپ کردن و فک کردن و جمله بندی کردن نبود! نیشخند

کلا این چن ماهه اصلا خوب نبود! نمیدونم .. شاید زیادی به خودم تلقین میکنم! از همون روزی که ترم جدید شروع شد خیلی به خودم سخت گذروندم! خب یه کم تفریحام کم شده بود .. خستگیم زیاد شده بود .. درسا سخت شده بود و اینجور وقتا حتی اگه خودتم بی خیال باشی دوستات هی میخوان بهت یادآوری کنن که درس داریم و پروژه داریم و ... و خلاصه ذهنم زیادی مشغوله! چشم

دو هفته دیگه هم امتحانام شروع میشه و میخوام سعی کنم هرطور شده قبلش چنتا درس سختمو بخونم! ریاضی مهندسی هفته ی پیش امتحان میان ترم دادیم و ١۵ شدم! مژه در حد درس خوندنم از نمره م راضیم! خیال باطل درسای دره همیشه اینجوریه که قبلش خیلی استرسشو داری اما وقتی امتحان میان ترم میدی خیالت راحت میشه! منم بعد امتحان دیگه احساس میکنم واسه پایان ترم زیاد مشکل ندارم با ریاضی! بغل

میمونه هوش و نظریه و معماری! این ٣تا درس واقعا سختن! نگران به جز یکم از نظریه دیگه لای جزوه هیچکدوم از اینا رو حتی بازم نکردم! تو این چن روز میخواستم بشینم هوش بخونم که نشد! دیروز دانشگاه رو پیچوندم با مهسا و الهه و خاله طاهـره رفتیم نمایشگاه طلا و جواهرات!! نیشخند یعنی قرار بود نمایشگاه طلا و جواهر و نقره و ساعت باشه که اصلا من به خاطر دو تای آخری رفته بودم که فقط یه غرفه نفره داشت و ساعتم اصلا نداشت! نیشخند بعدشم با مهسا رفتیم آریا شهر شلوار بخرم که چیزی قشنگی پیدا نکردم! امروزم میخوایم بریم سینما آدمکش ببینیم! نیشخند بعدش شاید رفتیم جمهوری ببینم از اون پاساژه که میگن شلوار داره چیزی پیدا میکنم یا نه!

امروز تولد بابا هم هست! قلب شاید این سری هم رفتیم آدلی اونجا تولد گرفتیم! خیال باطل حالا ببیم چی میشه!

پرسپولیس هم که بعد اینکه مارو دق داد بالاخره بعد از 5 بازی برد و بعدشم که خداروشکر تعطیلات نیم فصل شروع شد! یکی از فشارای دیگه ای که این مدت روم بود همین وضعیت پرسپولیس بود که با اینکه میخواستم بی خیال باشم نمیشد! انقد دلم پر بود که فقط میخواستم یه جا حرف بزنم! واسه همین بعد از چن ماه برگشتم فروم مرجع و وبلاگمو هم آپ کردم! اینجور وقتا تازه میفهمی چقد مهمه یه جایی رو داشته باشی که بتونی توش حرفتو بزنی و خودتو آروم کنی! بعد 5 سال تازه قدر وبلاگمو مهم بودنش تو چن سال قبل تو زندگیمو فهمیدم! قلب

اینم بگم راسی!! خنده دیروز قـادرو دیدم! خنده دو بار تو ماشین بودم که از *** رد شدیم و احساس کردم دیدمش اما مطمئن نبودم! دیروز داشتم از اتوبوس پیاده میشدم که مهسا گفت شیما قـادر!! تو مغازه فرش فروشی رو نیگا کردم دیدم داره منو نیگا میکنه میخنده! خنده برگشتم بهش سلام کردم و بعدش تا یه ربع داشتم میخندیدم! خنده سـامـان کم بود حالا قـادر هم به اونایی که زرت و زرت باید ببینمشون اضافه شد! خنده نیشخند





 
درباره وبلاگ
شیـما



نويسنده
RSS Feed