دفتر بی خط
 
۱۳٩٠/٦/۸ :: ۳:۳٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : شیـما

بالاخره داره تموم میشه!! خیال باطل نمیگم دلم واسش تنگ میشه اما یه حس عجیبی دارم!! یه جورایی بهش عادت کردم دیگه! بزرگترین مشکل من با ماه رمضون همون حس بی حرکتی و بی حوصلگی ای بود که تو این یه هفته کاملا از بین رفت! حالا بازم تا یه هفته با ترس و لرز میرم سر یخچال و وقتی یادم میوفته میتونم چیزی که میخوامو بخورم کلی خوشحال میشم و قدرشو میدونم!‌ خیال باطل نیشخند

الان بزرگترین چیزی که دلم واسش تنگ میشه شب بیداریای این ماهه! خیال باطل من عاشـــــق شبم و از اینکه شبا بیدار باشم خیلی لذت میبرم! قلب البته تو این یه ماه 2، 3 ساعت بیشتر از شبای دیگه بیدار بودم اما همون 2، 3 ساعتم کلی می چسبید! قلب

این یه هفته کلی خوش گذشت! بغل هفته ی پیش که از یکشنبه تا چهارشنبه خونه خاله اینا بودیم! پنجشنبه آف بودیم و نیشخند حالا اینبار مهناز از جمعه و مینا از شنبه اومدن خونمون تا امشب! نیشخند خیلی خوب بود و این با هم بودنمون باعث شد این یه هفته ی آخر ماه رمضون خیلی کمتر سخت بگذره! خیال باطل تازه امروز هم یه رکورد عجیب زدم و تا یه ربع به 5 خواب بودیم!! خنثی عوارض با مینا و مهناز بودنه دیگه .. نیشخند

تو این چند روزم هوا شدیدا عالی شده! قلب دو سه شب که بارون اومد و امروزم هوا شدیدا سرد بود! انگار که وسط زمستونی!! رفتیم پارک همه پالتو و لباسای گرم تنشون بود! نیشخند هیچوقت فک نمیکردم یه روزی اوایل شهریور هوا اینجوری سرد بشه! فک کنم خدا بعد یه ماه روزه گرفتن تو گرما بهمون جایزه داده! خنده

امشب افطاریمونو بردیم بیرون بخوریم! رفتیم پارک پرواز! تو یه آلاچیق دنج با یه ویوی عالی (کل تهران زیر پامون بود قلب) وسایلمونو پهن کردیم و نشستیم تا اذان بگه! اما دقیقا موقع اذان گربه ها بهمون حمله کردن! خنده یعنی اصلا یه وعضی بوداااا نیشخند آخرش افطار نکرده مجبور شدیم وسایلو ببریم یه جا دیگه وسط چمنا پهن کنیم اما اونجام گربه های عزیز بی خیالمون نشدن و هرچی خوردیم کوفتمون کردن!‌ خنده (البته من که کوفتم نشد نیشخند یه نون پنیر گردو و سبزی ای خوردم انقـــد چسبیــد قهقهه ) .. خلاصه تند تند و با ترس و لرز افطار کردیم و بساطو جمع کردیم رفتیم تو ماشین نشستیم! هوا هم وحشتناک سرد بود داشتیم میلرزیدیم! یه کم که گرم شدیم اومدیم ببینیم اصلا این پارک پرواز چه شکلیه! خنده یه کم چرخیدیم دور پارک هیچیم گربه ندیدیم منتظر برگشتیم خونه! نیشخند

یعنی امشب آخرین سحریه که بیدارم ... ؟!! نگران عینک





 
درباره وبلاگ
شیـما



نويسنده
RSS Feed