نیو دسیژن :D

انقد نبومدم تصمیمای جدیدی که گرفتمو بنویسم که خز شد رفت! نیشخند

یکی دو هفته پیش .. تو همون زمانی که اون سالگرد مسخره رو واسه عاشورای پارسال گرفته بودن و تلویزیون همش داشت چرت و پرت میگفت و رو اعصاب ما رژه میرفت تو همشهری جوان یه گزارش از لیسبون پرتغال خوندم! چیزایی که نوشته بود دقیقا همونایی بود که من اون زمان احتیاج داشتم! تفریح و شادی و خوشگذرونی ..! خیال باطل نوشته بود شهر تنبلاس و تا ساعت ١٠ میخوابن و هرکی هروقت دلش میخواد میره سر کار و همیشه بیرون غذا میخورن و همیشه الکی خوشحالن و ...! خیال باطل تو این چن سال اخیر ایران موندن واسم خیلی سخت بوده .. اما به خاطر اونایی که دوسشون دارم تحمل کردم و میخواستم بازم تحمل کنم! همیشه دوست داشتم برم اما نمیخواستم! اون روز وقتی اون مطلبو خوندم احساس کردم چقد دلم میخواد برم! چقد خسته شدم از این همه نارضایتی ای که تو کشورمونه! از این همه دروغ! از اینکه همه دارن میسوزن و میسازن! از اینکه هیشکی خوشحال نیست! از اینکه گرونی و دود و دم و خیلی چیزای دیگه مردمو عذاب میده! احساس کردم چقد دوس دارم یه جایی زندگی کنم که هیچکدوم از اینا نباشه! که همه خوشحال باشن .. که دیگه کسی مجبور نباشه مث چی کار کنه و آخرشم هرچی درمیاره بشه پول بنزین و آب و برق و حتی نون!! اون موقع واقعا تصمیمم جدی بود که برم! حتی فردا صبحش تو سرویس داشتم بهش فک میکردم و واسه خودم برنامه میریختم! خنده بعد برگشتنه تو اوتوبوس دوباره داشتم بهش فک میکردم به خودم میخندیدیم که صب چه فکرایی کردم! خنده

حالا از شوخی گذشته بیشتر از قبل بهش فک میکنم! حداقل میخوام خودمو آماده کنم که اگه جور شد و رفتم مشکلی نداشته باشم! روز آخر کلاس ریاضی دره خیلی تاکید کرد که به فکر زبان و ارشدمون باشیم! زبانو که تا حدودی بلدم! این چن وقته فایلای Tactics رو هم دارم گوش میکنم! به جای ارشد هم بعد اینکه لیسانسمو گرفتم حتما میرم دوره های ciw رو میگذرونم و مدرکشو میگیرم! البته بیشتر امیدوارم همه چی درست شه و هیچ وقت به جایی نرسم که مجبور شم قید فامیل و خونوادمو بزنم و برم .. یا اگه میرم همه با هم بریم! خیال باطلقلب

امروز قرار بود چـ.گـ.یـ.نی امتحان عملی SQL بگیره .. حالا خوبه من نیم ساعت بیشتر نخونده بودم! این همه راه فقط به خاطر امتحان اومدیم چگیـنی گفت این ترم زیاد وقت نشد بریم سایت و عملی کار کنیم واسه همین عذاب وجدان گرفته بود نیشخند گفت امتحان نمیگیرم و 5 نمرشو به همه میدم! مژه البته به شرطی که امتحان پایان ترمو خوب بدیم! مام بعدش موندیم یونی و پروژه رو کامل کردیم و طبق معمول من کلی غر زدم نیشخند و بعدش رفتم با ویـ.سـ.ی و م.ل.ا.ح.ا.ج.ی و دختره که تو امور مالیه عکس انداختیم! نیشخند

صب سر کلاس یهو ملیحـه یه جور مشکوکی گفت شیما بعدا بیا کارت دارم! از لحن گفتنش دوزاریم افتاد یه خبرایی شده! نیشخند بعدش تو راهرو گیرم اوورد کشیدم کنار پرسید شیما دوس پسر داری؟!!!! خنده گفتم ندارم .. قصد داشتنشم ندارم! نیشخند گفت یکی از پسرای سخت افزار به یه پسره دیگه گفته که اون پسره به یکی از پسرای کلاس خودمون گفته اونم به مـلیحه گفته که بیاد با من صحبت کنه!! ابلهخنده فقط من نمیدونم اون کدوم آیکیویی بوده که کل یونی رو خبر کرده! خنده انقدم خنگم یادم رفت بپرسم ببینم به کدوم یکی از پسرای کلاس گفته! منتظر بعد حالا مـلیحه هم مامان بازی دراوورده گفته اول پسررو به من نشون بده بعدا به شیما میگم! نیشخند فقط من اگه بفهمم کیه دیگه ببینمش نمیتونم نخندم! نگرانخنده بعدشم باید این سپیـده و سیـما رو مهار کنم تابلو بازی در نیارن! خنده عجب بدبختی ای داریماا خــدا! نگران

/ 1 نظر / 4 بازدید
مهسا

به خدا اگه بدون من بری پرتغال! [منتظر][خنده] واقعا معلوم نیس کدوم بد سلیقه ای بوده! [ابله]