مسافرت 15 ساعته!!

بعد از اینکه قرار شد عید فطر جایی نریم و خیلی مسخره تنهایی عید بازی کنیم واسه خودمون .. خاله طاهره زنگ زد و گفت بریم شمال! خیال باطل قرار بود مریم اینا و دایی حسن اینا هم بیان که پیچوندن نیشخند

چهارشنبه ساعت 8:30 ، 9 راه افتادیم .. اول خواستیم از چالوس بریم .. خوردیم به یه ترافیک وحشتناک! دور زدیم که از رشت بریم! تا قزروین خوب بود! ترافیک بود اما روون بود! اما بعدش ...!!! نگران وحشتنااااااااااااک بود!!! تو ماشن فقط داشتیم به خودمون فحش میدادیم که چرا اومدیم! خنده مسیر 5 ساعته رو 15 ساعـــــــت تو راه بودیم!! تعجب رسیدیم منجیل نیم ساعت رفتیم دم سد و بادگیرای منیجل قلب فوق العــــــــــاده بود قلب یه بادی میوومد خودمونم داشت میبرد! نیشخند

رسیدیم رامسر ساعت 9 اینا بود! رفتیم لب ساحل و بعدم شام خوردیم و حرکت کردیم به سمت نشتارود! ساعت 12:30 ویلا بودیم! نیشخند خودمونم باورمون نمیشد این همه تو راه بودیم! نیشخند

پنجشنبه هم تا بیدار شدیم و غذا خوردیم دیر شد! تا بریم لب ساحل شب شد!

اماااا جمعه .. از ظهر رفتیم سواحل آنتالیا شعبه جمهوری اسلامی!!! ایران! نیشخند کلی گشتیم و یه ساحل که پلاژ بانوان داشته باشه پیدا کردیم! اولش که من و الهه گرخیدیم!! حالا اون بماند! نیشخند اینجا یه جوری بود که دو طرف پلاژ آقایون بود و وسطش مثلا چادر زده بودن واسه بانوان! بعد یه جوری بود که مختلطش میکردن سنگین تر بودن! خنده

یعنی از هر دو طرف آقایون یه کم جلوتر میومدن با رزولوشن خیلی بالا پلاژ خانوما رو میدیدن! بعد اونام که بدشون نمیومد حاضر بودن تا وسط دریا بیان غرق بشن اما محدوده بیشتری رو زیارت کنن! خنده حالا اینو میشد یه کاریش کرد هی تغییر مکان داد اینور اونور رفت که نبینت .. جت اسکیا و قایقا دیگه خیلی راحت بودنو با فاصله ی چن متری از جلوی پلاژ ویراژ میدادن کلیم کیف میکردن واسه خودشون! خنده یعنی اصلا یه وعضی بوداااا نیشخند کلا جمهوری اسلامی زیر سوال رفت! خنده ولی خیـــــــلی خوش گذشت! نیشخند

بعدشم رفتیم دیناسر که معـــــرکه بود! قلب رفتیم دم روخونه در همجواری گاوا غذا خوردیم! خنده

واسه اینکه دوباره به ترافیک نخوریم شنبه ساعت 7:30 حرکت کردیم و 1:30 خونه بودیم! خیال باطل شاید خیلی کم اونجا بودیم و زیاد جایی نرفتیم اما انقد هوا خوب بود و محوطه ویلا هم قشنگ بود که حسابی خوش خوش گذشت! قلب

دیروز با مهسا رفته بودیم مانتو فروشی .. این یارو فروشندهه آخرش بود! خنده اولا که گیر داده بود هرچی مانتو تو مغازه بودو داد مهسا بپوشه ... بعدشم گیر میداد میگفت باید اینو بپوشی بیای بیرون من ببینم!!!!!! انگار مهسا مانکنه!!! خنده تازه برگشته به من میگه مانتوت چقد خوشگله از کجا خریدی؟!!! میخواستم بهش بگم خودت مانتو میپوشی یا بابات که آمار مانتو منو درمیاری؟!! نیشخند حالا جالبش این بود .. واسه خودش یهوو بی خبر در اتاق پروو باز میکرد به مهسا مانتو میداد بپوشه! تعجب بهش گفتیم یه سایز بزرگتر یکی از مانتوها رو بیاره منم اونورتر داشتم مانتوها رو نیگا میکردم .. برگشتم میگم مانتوهه رو اووردی .. میگه اره دادم بهش بپوشه!! تعجب خنده میگم جمهوری اسلامی داره میره زیر سوال واسه همین چیزا میگم!! نیشخند خنده

باید تا بیستم پروژمو تحویل بدم و هنوز نصف کارام مونده! خنثی 22م عروسی مهدیه س و لباس نخردیم هنو! نگران مهمتر از همه نه حال پروژه نوشتن دارم نه دنبال لباس گشتن!!! گریه

/ 1 نظر / 7 بازدید
مهسا

[خنده] میبینی! چن وخ دیگه جمهوری اسلامی میزنه رو دسته آمریکا! والا.. [خنده]