دپرسینگ دیز!

تو این مدت سوژه واسه نوشتن زیاد داشتم! خیلی وقتام بدجوری دلم می خواست بیام و بنویسم و خودمو خالی کنم اما اصلا حس و حال تایپ کردن و فک کردن و جمله بندی کردن نبود! نیشخند

کلا این چن ماهه اصلا خوب نبود! نمیدونم .. شاید زیادی به خودم تلقین میکنم! از همون روزی که ترم جدید شروع شد خیلی به خودم سخت گذروندم! خب یه کم تفریحام کم شده بود .. خستگیم زیاد شده بود .. درسا سخت شده بود و اینجور وقتا حتی اگه خودتم بی خیال باشی دوستات هی میخوان بهت یادآوری کنن که درس داریم و پروژه داریم و ... و خلاصه ذهنم زیادی مشغوله! چشم

دو هفته دیگه هم امتحانام شروع میشه و میخوام سعی کنم هرطور شده قبلش چنتا درس سختمو بخونم! ریاضی مهندسی هفته ی پیش امتحان میان ترم دادیم و ١۵ شدم! مژه در حد درس خوندنم از نمره م راضیم! خیال باطل درسای دره همیشه اینجوریه که قبلش خیلی استرسشو داری اما وقتی امتحان میان ترم میدی خیالت راحت میشه! منم بعد امتحان دیگه احساس میکنم واسه پایان ترم زیاد مشکل ندارم با ریاضی! بغل

میمونه هوش و نظریه و معماری! این ٣تا درس واقعا سختن! نگران به جز یکم از نظریه دیگه لای جزوه هیچکدوم از اینا رو حتی بازم نکردم! تو این چن روز میخواستم بشینم هوش بخونم که نشد! دیروز دانشگاه رو پیچوندم با مهسا و الهه و خاله طاهـره رفتیم نمایشگاه طلا و جواهرات!! نیشخند یعنی قرار بود نمایشگاه طلا و جواهر و نقره و ساعت باشه که اصلا من به خاطر دو تای آخری رفته بودم که فقط یه غرفه نفره داشت و ساعتم اصلا نداشت! نیشخند بعدشم با مهسا رفتیم آریا شهر شلوار بخرم که چیزی قشنگی پیدا نکردم! امروزم میخوایم بریم سینما آدمکش ببینیم! نیشخند بعدش شاید رفتیم جمهوری ببینم از اون پاساژه که میگن شلوار داره چیزی پیدا میکنم یا نه!

امروز تولد بابا هم هست! قلب شاید این سری هم رفتیم آدلی اونجا تولد گرفتیم! خیال باطل حالا ببیم چی میشه!

پرسپولیس هم که بعد اینکه مارو دق داد بالاخره بعد از 5 بازی برد و بعدشم که خداروشکر تعطیلات نیم فصل شروع شد! یکی از فشارای دیگه ای که این مدت روم بود همین وضعیت پرسپولیس بود که با اینکه میخواستم بی خیال باشم نمیشد! انقد دلم پر بود که فقط میخواستم یه جا حرف بزنم! واسه همین بعد از چن ماه برگشتم فروم مرجع و وبلاگمو هم آپ کردم! اینجور وقتا تازه میفهمی چقد مهمه یه جایی رو داشته باشی که بتونی توش حرفتو بزنی و خودتو آروم کنی! بعد 5 سال تازه قدر وبلاگمو مهم بودنش تو چن سال قبل تو زندگیمو فهمیدم! قلب

اینم بگم راسی!! خنده دیروز قـادرو دیدم! خنده دو بار تو ماشین بودم که از *** رد شدیم و احساس کردم دیدمش اما مطمئن نبودم! دیروز داشتم از اتوبوس پیاده میشدم که مهسا گفت شیما قـادر!! تو مغازه فرش فروشی رو نیگا کردم دیدم داره منو نیگا میکنه میخنده! خنده برگشتم بهش سلام کردم و بعدش تا یه ربع داشتم میخندیدم! خنده سـامـان کم بود حالا قـادر هم به اونایی که زرت و زرت باید ببینمشون اضافه شد! خندهنیشخند

/ 0 نظر / 6 بازدید