پریـا

یه وقتایی آدم یه چیزایی میشنوه از تعجب شاخ درمیاره! تعجب البته این چن وقته انقد از این موردای عجیب دیدم که دیگه غیر قابل باور نیس واسم اما وقتی بین دور و وریا و دوستای خودت همچین موردی میبینی تعجب میکنی! ابله

دیروز سپـیده مسیج زد .. حالش بد بود .. میگفت از دست پریـا ناراحته و خیلی واسش انرژی گذاشته اما ازش ضربه خورده و اینا ..! این چن وقته خیلی با هم مچ شده بودن! یه جورایی درد مشترک دارن می شستن کلی با هم صحبت یا به قول سیـما انرژی درمانی میکردن و خلاصه عشقولانه شده بودن با همدیگه! قلب دیروز که سپـیده اینجوری گفت داشتم به مهـسا میگفتم اصلا از تریپ دوستیه این دوتا خوشم نمیاد و به نظرم مدل دوستیشون مث دوستیه دو تا دختر نیست! امروز صبح که سپیده بهم گفت چی شده و واسه چی از دست پریـا ناراحته اول ۵ دیقه خشکم زد بعد تا یه ربع داشتم میخندیدم! خنده فک کن ...! به سپـی گفته تو واسم مث یه پسر میمونی!!!! قهقههقهقههسبز بعدشم قرار شده دیگه بی خیال همدیگه بشن و حتی به هم سلام هم نکنن که بتونن همدیگه رو فراموش کنن!!  واقعا هنوزم باورم نمیشه!!! نیشخند جالب اینه حتی نصف توجهی که سپـی به من میکنه رو به پریـا نمیکرد .. طوری که پریـا به سپـی گفته بود میخوام منم مث شیـما دوس داشته باشی! یعنی اگه قرار بود اون چیزایی که به من میگه رو به پریـا هم بگه فک کنم کارشون به فرار و خارج و اینا میکشید!!! خندهخنده خدارو شکر سپیـده رو میشناسم و میدونم در مورد من مث پریـا فک نمیکنه وگرنه ...! نگران ولی خداییش این حد دوست داشتن سپـیده بیشتر از این که آدمو خوشحال کنه زجر آوره واسه آدم! در مورد من که اینجوریه! هیچ وقت از این حد دوست داشتن زیاد نسبت به خودم لذت نبردم! یکی از دلیلایی هم که با سپـیده زیاد حال نمیکتم همینه! شاید اگه رفتارش مث سیـما یا خیلی از دوستای دیگه م بود باهاش خیلی راحت تر بودم! خودش میگه وقتی یکی بره تو قلبم دیگه بیرون نمیاد و همه ی فکر و انرژیمو واسش میزارم! به نظرم این رفتارش هم باعث میشه خودش ضربه ببینه هم طرف مقابل! تا حالا هم چن بار از صمیمی ترین دوستاش ضربه خورده! واسه همینم من مث خودش رفتار نمیکنم و همیشه در جواب دوستت دارماش و حرفاش سکوت میکنم! حتی چن روز پیش داشت بهم میگفت تو کل دانشگاه تورو از همه بیشتر دوست دارم و اینا .. بلافاصله بعدش ازم پرسید تو بین دوستات کیو بیشتر دوست داری؟ منم گفتم دوستای صمیمیمو به اندازه هم دوست دارم! بازم بعدش پرسید یعنی من و سیـما رو به یه اندازه دوست داری که گفتم اره! خنثی بعدشم دیگه چیزی نگفت! شاید اون لظه ناراحت شه .. اما از اینکه الکی حرفی که تو دلم نیستو بهش بزنم خیلی بهتره! دلم واسش میسوزه!

امروزم میخواستیم با مهسا بریم نمایشگاه الکامپ! از دانشگاه اومدم خونه زود راه افتادیم وقتی رسیدیم ساعت 4 بود! از یکی پرسیدیم گفت نمایشگاه تا ساعت 4 بازه و ضایع شدیم!! خندهخنده فردام آخرین روزشه و من یونی ام! نگران خیلی دلم میخواست برم اما نمیشه! ولی نمایشگاه تلکامب رو حتما میرم! خیال باطل از اونجا هم رفتیم ولیعصر! میخواستم لباس ورزشی ست بخرم که اونجا چیزی پیدا نکردم .. رفتیم منیریه بالاخره بعد از زیر و رو کردن اونجا یه تاپ و شلوار خوجل خریدم! قلبخیال باطل واااااااااااااای اینو بگم!!!! قهقههخنده ما اول از پشت شیشه مغازه رو نیگا میکردیم اگه چیز خوبی داشت میرفتیم تو! پشت شیشه یکی از مغازه ها وایساده بودیم که دیدم مث اینکه چیز بدرد بخور داره! اومدم برم تو فک کردم درش بازه .. یهو با شتاب رفتم تو اعلامیه شدم رو شیشه مغازه!!!!!!! قهقههقهقههقهقهه یعنی تا نیم ساعت با مهسا داشتیم هرهر تو خیابون میخندیدیم! خندهخنده هنوزم باورم نمیشه من چه جوری شیشه رو ندیدم!!! خندهخنده جالب اینه که انقد حرکتم عجیب بود هم خودم هم کل ملت شوکه شده بودن! خنده من که چن دیقه اولش منگ بودم!! خنده مهسا و مردم تو خیابون و فروشنده هه هم تا چن ثانیه فقط داشتن با تعجب منو نیگا میکردن! قهقههخنده بعد تازه فهمیدیم چه اتفاقی افتاد یهو ترکیدیم از خنده از اونجا متفرق شدیم! قهقهه  قهقهه خلاصه خیلی صحنه خفنی بود جون میداد واسه دوربین مخفی! خنده

/ 2 نظر / 6 بازدید
مهسا رضایی

هی بهت میگم نرو با این خلو چلا بگرد میشی مث خودشون! گوش نمیدی که! [خنده] وااااااااااااای خدااااا [قهقهه][قهقهه][قهقهه] شیما یاده صحنشم که میوفتم باز تا یه ربع میخندم [قهقهه] خیلی تمیز رفتی تو شیشه [قهقهه][قهقهه] آخ دلم [قهقهه]

مهسا رضایی

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید [خنده]