دهه ی هشتاد ...

چیزی به سال تحویل نمونده! خیال باطل سال ٨٩ و دهه ی ٨٠ گذشت و امیدوارم دهه ی ٩٠ واسه همه خیلی خیلی خوب بگذره! قلب من که خیلی به سال ٩٠ خوش بینم! مژه

دهه ی ٨٠ یه جورایی مهمترین دهه ی زندگیم بود! نوجوونی و اوایل جوونی .. مژه دو سوم دهه ی ٨٠ واسه من تو پرسپولیس خلاصه میشه! قلب مـاهـان .. سـپاس .. پیروزی .. وبلاگم .. کانون هوادارن و یوونتوس و ایتالیا! قلب

بهترین خاطرات زندگیم .. پاک ترین احساس زندگیم .. همه چیم مربوط به همون دو سومه! انقد واسم بزرگ بود که شده بود همه ی زندگیم .. که بردش بیشتر از هرچیزی خوشحالم میکرد و باختش اونقـــد ناراحتم میکرد که یه جور ناخودگاهی رو اخلاقم تاثیر میذاشت! انقد زندگیمو پر کرده بود که بهم اجازه نداد تو دنیای دخترای همسن و سالم غرق بشم و از این بابت بهش مدیونم! قلب

جرقه ی این پستو همشهـری جوان زد! واسه همین دلم خواست منم بیام و بهترین اتفاقای دهه ی ٨٠ رو بنویسم که هیچوقت یادم نره با چه چیزایی خوشحال میشدم و ذوق میکردم! خیال باطل

١. ٢٨ اردیبهشت ١٣٨٧ ساعت ۶:٣٠! بغل بازی فینال لیگ .. پرسپولیس و سپاهان .. بعد از نود و شیش دقیقه استرس وحشتـنـــــــــاک .. آلارم گوشیم خوش خبر ترین چیز دنیا بود و هنوزم هیچی نتونسته جاشو بگیره! قلب

قبل از بازی آلارم گوشیمو ست کرده بودم بعد از بازی زنگ بزنه و پیغام بده " قهرمانی پرسپولیس مبارک " ! تو اون دقیقه های آخر وقتی بازی مساوی بود و سپاهان قهرمان میشد همش داشتم به این فک میکردم که برم آلارمو پاک کنم چون میدونستم اون آلارم وقتی قهرمان نشده باشیم دیوووونم میکنه!!! اما نمیدونم چه حسی نذاشت پاکش کنم!‌ تا اینکه دقیقه ی ٩۶ و گل سپهر و اون جیغ ممتد و بعدش صدای سوت داور و همون لحظه پیغام گوشیم ... یکی از اون لحظه هایی بود که انقــد قشنگ بود که نمیتونم توصیفش کنم و فک نمیکنم هیچوقت هیچ چیزی واسم از این لحظه قشنگ تر و خوشحال کننده تر باشه!‌ بغل

٢. اون صبح جمعه و زنگ آقای احمدی، مدیر روابط عمومی و سرپرست اون سال پرسپولیس! خیال باطل وقتی زنگ زد و از وبلاگم تعریف کرد و انقد واسش عجیب بود که همشو خودم مینویسم و دعوتم کرد برم باشگاه انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن! بغل مخصوصا تو اون دوران که تو آپ کردن وبلاگم تنبل شده بودم واسه چن وقت یه انگیزه ی خیلی بزرگ بهم داد و یه جورایی احساس کردم اون همه سال نوشتن واسه پرسپولیسم الکی نبوده و زحمتایی که واسش کشیده بودم با همون تماس ساده و دکوری جواب داده شد! چون یکی دو هفته بعد اون تماس خوردبین مریض شد و غلامرضا احمدی به جاش سرپرست تیم شد و مدیر روابط عمومی جدید هم دیگه دنبال اون طرح حمایت از بانوان پرسپولیسی رو نگرفت! نمیدونم .. شایدم نیابد منتظر تماس بعدی میبودم و خودم میرفتم باشگاه! هرچی بود اون روز هم یکی از بهترین روزای زندگیم بود! قلب

٣. این مورد سوم یه جورایی مرز بین روزای خوب و بد زندگیمه! همایشای قبل از انتخـابات! اون زنجـیره های سبـز .. راهپیـمایی تا آزادی .. همایش تو اون ورزشگاه .. شبای تهران قبل از ٢٢ خــرداد .. انرژی مثبتی که از لبخند آدمی که مچـبند سبـز دستش بود و تو اصلا نمیشناختیش بهت وارد میشد .. اون شور و نشاط و امید ..! خیال باطل حیف که همه ی این خوشی ها خیلی زود از دماغمون دراومد و حتی یاداوری اون دوران خیلی خوب بازم منو یاد بدترین روزای زندگیم و شروع یه دوره ی جدید بد .. یه دیدگاه بد میندازه! یه بار دیگه ام گفتم .. کاش ٢٢ خـرداد ٨٨ ی وجود داشت! خنثی

پ.ن ١: لحظه های خوب زیاد بوده اما اینا مهمترینا و تکرار نشدنی ترینا بودن! قلب خیلی از لحظه هایی که کل فامیل دور هم جمع شدیم و انقد شاد بودیم و بهم خوش گذشته که همون موقع دعا کردم این جمع همیشه همینجوری گرم و صمیمی بمونه و هیچوقت هیچوقت از هم نپاشه بغل .. مشهد رفتنای دسته جمعی قلب .. قبولی کنکورهام .. و خیلی چیزای دیگه هم از وقتایی بوده که دوسشون داشتم و واسم باارزشن .. قلب

پ.ن ٢: یه دوره ی مهم دیگه تو این دهه دوران کـلوب و سال اولش بود! بغل دوستایی که تو اون یه سال پیدا کردم و یه زندگی متفاوت مجازی جالب .. مژه

پ.ن ٣: خوشحال بودم که سال تو این سکوت و آرامش شب تحویل میشه و میتونم بیام این ساعتای آخر سال رو تو نت بگذرونم و دهه ای که گذشتو مرور کنم اما با سورپرایز کانال ٣ ( فرزاد حسنی ) یه جورایی برنامه م بهم ریخت! نگران به خیلی از کارام نرسیدم و خیلهاشونم هول هولکی انجام دادم ( در حدی که ۵ دیقه مونده به تحویل سال همزمان مسواک میزدم و وبلاگ آپ میکردم نیشخند ) اما بازم به فرزاد حسنی و حامد بهداد و .. می ارزید! قلب

پ.ن ۴: نوشتن این پست یه سال طول کشید! نیشخند شروعش یکی دو ساعت مونده به تحویل سال بود اما چون تیکه تیکه نوشتم و وقت کم بود آخرش موند واسه سال نود! نیشخند

پ.ن ۵ : موقع تحویل سال به یاد مردم ژاپن هم باشیم .. فرشته

/ 4 نظر / 5 بازدید
مهسا

حالا هی برو قالب عوض کن! [نیشخند] یه اتفاق بزرگ دیگه ام تو دهه ی 80 افتاد که ننوشتی.. [نیشخند] آجیت 18 ســـــــــــاله شــــــــــــد ! [هورا][خنده]

مهسا

[خنده][خنده] خیلی طولای بود حرف زشتت! بی ادب! [شیطان][خنده]

جوجه ی عشق

سلام برشما انتظارمن به پایان رسید در این سال نو همان شب سال نو من به عشقی رسیدم که دیگر تمام وجودم همین عشق است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل] [گل] وبلاگم به روز شد وتعطیلی جای خودش را به عشق تازه ی من داده!